حكيم ابوالقاسم فردوسى

637

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

چو آواز او آن دو گردن فراز * شنيدند و بردند پيشش نماز بگشتاسپ گفتند كاى نرّه شير * كه چون تو نزايد ز مادر دلير بياورد اهرن بسى خواسته * گرانمايه اسپان آراسته يكى تيغ برداشت و يك باره جنگ * كمانى و سه چوبه تير خدنگ بهيشوى داد آن دگر هرچ بود * ز دينار و ز جامهء نابسود چنين گفت گشتاسپ با سركشان * كزين كس نبايد كه دارد نشان نه از من كه نر اژدها ديده‌ام * گر آواز آن گرگ بشنيده‌ام و زان جايگه شاد و خرم برفت * بسوى كتايون خراميد تفت [ بشد اهرن و گاو گردون ببرد * تن اژدها كهتران را سپرد ] [ كه اين را بدرگاه قيصر بريد * به پيش بزرگان لشكر بريد ] [ خود از پيش گاوان و گردون برفت * بنزديك قيصر خراميد تفت ] بروم اندرون آگهى يافتند * جهان ديدگان پيش بشتافتند چو گاو اندر آمد به هامون ز كوه * خروشى بد اندر ميان گروه از آن زخم و آن اژدهاى دژم * كزان بود بر گاو گردون ستم همى آمد از چرخ بانگ چكاو * تو گفتى ندارد تن گاو تاو هر آن كس كه آن زخم شمشير ديد * خروشيدن گاو گردون شنيد همى گفت كاين خنجر اهرنست * و گر زخم شيراوژن آهرمنست همانگاه قيصر ز ايوان براند * بزرگان و فرزانگان را بخواند بران اژدها بر يكى جشن كرد * ز شبگير تا شد جهان لاژورد چو خورشيد بنهاد بر چرخ تاج * بكردار زر آب شد روى عاج فرستاد قيصر سقف را بخواند * بپرسيد و بر تخت زرّين نشاند ز بطريق و ز جاثليقان شهر * هر آن كس كش از مردمى بود بهر بپيش سكوبا شدند انجمن * جهان ديده با قيصر و راى زن باهرن سپردند پس دخترش * بدستورى مهربان مادرش ز ايوان چو مردم پراكنده شد * دل نامور زان سخن زنده شد چنين گفت كامروز روز منست * بلند آسمان دلافروز منست كه كس چون دو داماد من در جهان * نبينند بيش از كهان و مهان نوشتند نامه بهر مهترى * كجا داشتى تخت گر افسرى كه نر اژدها با سر افراز گرگ * تبه شد بدست دو مرد سترگ [ هنر نمودن گشتاسب در ميدان ] يكى منظرى پيش ايوان خويش * بر آورده چون تخت رخشان خويش بميدان شدندى دو داماد اوى * بياراستندى دل شاد اوى بتير و بچوگان و زخم سنان * بهر دانشى گرد كرده عنان همى تاختندى چپ و دست راست * كه گفتى سوارى بديشان سزاست چنين تا بر آمد بدين روزگار * بيامد كتايون آموزگار بگشتاسپ گفت اى نشسته دژم * چه دارى ز انديشه دل را بغم بروم از بزرگان دو مهتر بدند * كه با تاج و با گنج و افسر بدند